کربلا
مامانی با مامانش رفتند کربلا.
مامانی به مامانم حموم کردن من رو یاد داده تا وقتی نیست من چرکولک نشم. مامانم خیلی تلاش کرد که با مامانی حرف بزنه اما نمی شد.
تا اینکه روزای آخر موفق شد و مامانی میگفت که نی نی های خیلی کوچولو مثل من رو میارن حرم. 
بالاخره وقت برگشتنشون شد. من و مامان و بابا رفتیم خونه شون و منتظر شدیم تا بیان. من چند بار بیدار شدم و شیر خوردم و بازی کردم و خوابیدم ولی بازهم نیومدند.



دیگه خوابم گرفته بود که به مامانم گفتند بریم خونه مامان بزرگ(مامان مامانی). ای بابا حالا چه کنم خوابم میاد...
...
مامانی برام یه لباس خوشگل و مامان بزرگ یه عروسک بامزه سوغاتی آوردن. دستشون درد نکنه.
زیارت قبوووووووول


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


کربلا
